یک پایان تلخ
بهتراز یک تلخی بی پایانه
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادک بود
تنگ بلوری دلت درست مث دل من
کلی لبش پریده بود همش پر ترک بود
وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟
تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس بود
دیگه نه از تو خبری بود ، نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود
یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ، یه الک دولک بود
نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود
قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مث نمک بود
برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد!
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند
بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را
شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران كه می بارد شما را تر كند
میشه ببخشی!؟
میشه نادیده بگیری!؟
خدایا جز تو امیدی ندارم..!
میشه کمکم کنی..!؟
خدابا...
میدونم صدامو می شنوی..!!
میدونم حرف دلمو میدونی...!!
میدونم اشکامو می بینیو احساسمو درک می کنی...!!
پس
به عظمتت...
به بزرگیت...
به کرمت...
به مهربونیت...
به بخشایشت..
.به خوبیت..
قسمت میدم....
قسمت میدم...
فقط ببخش....!!!
ببخش اگه زیادی خواستم!!
ببخش اگه لایق نبووودم !!
ببخش اگه ازت دلگیر شدم!!
ببخش اگه نا شکری کردم !!!
ببخش اگه شک کردم!!
ببخش اگه .....
مهربووون یکتای من !!
ببخش!!
ببخش که دیگه تاب تحملشو ندارم...!!
ببخش که دیگه طاقت گریه کردن ندارم..!!
ببخش که دیگه امیدی جز این ندارم..!!
ببخش خداااایا !! ببخش !!!
خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی فکر میکنم وظیفه ات هست که همه چیز رو بهم بدی و یه جورایی
همیشه
ازت طلبکارم...
خدایا منو ببخش اگه بابت اون چیزهایی که بهم ندادی اون جور که باید شکرت رو به جا نمی آرم...
خدایا منو ببخش که همیشه تو ناخوشی ها یادم می افته که یه خدایی هم دارم...
خدایا منو ببخش که همیشه تو نمازم همه جا هستم الا در نماز...
خدایا منو ببخش یه وقتایی به خاطر نماز هیچ و پوچ و بی روحی که می خونم فکر میکنم لایق بهترین ها
هستم...
خدایا منو ببخش که همیشه برای همه چیز و همه کس به اندازه ی کافی وقت دارم؛ جز برای نماز خوندن
و با تو بودن...
خدایا منو ببخش که ساعتهای متوالی رو با دیگران می گذرونم ولی موقع نماز خوندن از همه ی
مستحبات فاکتور می گیرم...
خدایا منو ببخش که بهت اعترض میکنم وقتایی که دستم رو با مهربانی می گیری و از پرتگاه نجاتم
میدی...
خدایا منو ببخش اگر همیشه به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم؛ ولی به فکر رضای تو که همه هستی
نیستم...
خدایا منو ببخش که فکر کردن به هیچ ها ، غبار بر دلم نشانده تا نتوانم تو را بشناسم...
خدایا منو ببخش اگر یه وقتایی تورو دشمن خودم میدونم و همه ی هیچ ها رو دوست خودم...
خدایا منو ببخش اگر یه وقتایی یادم میره که تو خدایی و من بنده ات...
خدایا منو ببخش
متحیرم
حیران در وادیی که گویا کویرست
کویری خشک آری کویری که لبهایم را سوزان و چشمانم را بیرمق کرده
سویی ندارد
گاه گاهی سرابی میبیند ولی..............سبویش همچنان خالیست!
دلتنگم دلتنگ سرایی که سوی چشمانم را باز یابم
دلتنگم شاید دلتنگ خودم!!
خودم که مدتهاست بیخبرم که خویشتن خویش را گم کرده ام؛
دلتنگم دلتنگ نوایی که گه گاهی به خود میخواندم؛ لحظاتی را فرای این گنبد دوار؛دل کنده ازین زمین خاکی سیر میکردم.........آری دلتنگ دلتنگ نوای ان الحق.............کاش گوشهایم دراین سرای فانی توان ازکف ندهد؛کاش چشمانم زشتیهارامنعکس نکند..................!
دلتنگم دلتنگ چادرسیاهی که عطرش سرمستم میکرد درهردور طوافش گویا آسمان را میپیمودم
خدایا دلتنگتم................
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گريه هاي بي غروبم را ببين
شانه هايم زير بار غم شکست
شاخه هاي سبز اميدم شکست
عشق ما در شيشه فرهاد بود
عشق شيرين ريشه اش در باد بود
هيچ کس حرف صداقت را نزد
هيچ کس دل را بر اين دريا نزد
يک نفر امروز در چشمم شکست
يک نفر بار سفر بست و گسست
يک نفر با خاطراتم دور شد
يک نفر با قصه ها محشور شد
زندگي با آدماش براي من يه قصه بود
توي اين قصه کسي باکسي آشنانبود
همه خنجرتوي دست وخنده روي لبشون
توي شب صدايي جز گريه ي بي صدانبود
نميخوام مث همه گريه کنم ديگه گريه دلو وا نميکنه
غصه هاي پشت اين پنجره ها غمو از دلم جدانميکنه
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
با اینکه حتی ،
سایه ات نیز با تمسخر ،
به من میخندد!...
من هم به تو میخندم،اما
به تمسخر هرگز!...
با ترنم، به سکوت عکس یک لبخند
که ترک خورده، شکسته
در گوشه ای از قاب لب خشکیده من!...
من به تو میخندم
خنده ای،
به کوتاهی یک شعر بلند،
که در اعماق وجود باران،
در هجوم سیلی از بارش آه،
مدفون شده است!...
وچه اندوه چه یک شعر بلند،
نقش گل را در باغچه ای که،
پر از سایه توست
نخواهندش کرد،
کم رنگ تر از سایه
صاحب این حس قشنگ!...
قسم به اون حرفهای مهر بونت
قسم به اون نشون بی نشونی
قسم به اون قلب شکسته ی من
قسم به اون کوچه ی خا طراتم
قسم به اون شبهای مهتابی
قسم به اون امیدی که تو داشتی
قسم به اون قناری توی قفس
قسم به اون قسم هایی که دادیم
قسم به اون گلهایی که کاشتیم
قسم به اون وفایی که داشتیم
قسم به اون صدای مهربونت
قسم به اون وقتهایی که نبودت
قسم به اون خطایی که نکردم
منتظرم نباش برنمی گردم
پيشانی ام را برمی دارم
روی ميز می گذارم
چين هايش را می شمارم
و به پشت سرم می چسبانم..
زندگي يعنی همين..
همين ابرها
كه اين موجودات اثيری را
در اسمان اين شهر نقاشی كرده اند!
و حالا در عينک من غرق اند
ساعتی ديگر خواهند رفت
و باران نيز
كه به شكل باور من است..
بعد اين شهر می ماند
و من
وخواهشی شفاف
كه دست نوشته هايم را
در قطره ای اشک غسل خواهد داد
فكر كنم اگر تصميم قطعی دارم
كه زندگی يعنی همين
دكور عوالم ام را عوض كنم
برای اين كار
به مرز روز می روم
و كلی ناشناخته برای جهان لختم برمی دارم!
بعد در واپسين كلام شعرم
چشم هايم را سفيد می كنم
و شقيقه هايم را
بی هيچ جنبشی
به ناشناخته ها می چسبانم
تازه ها می ايند...
مي شوم..

پيشانی ام اتو شده
سرم يک وری روی ميز
و نگاه می كنم
به شعری كه
تازه می رقصد!!
روزي ديگر براي من تنهاترين آغاز مي شود
فرقي ميان ديروز و امروز نيست
شايد فردا روزي ديگر باشد
و راهي ديٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰٰگر
و پايي ديگر
و صدايي ديگر
و آرزويي ديگر
و اميدي ديگر
آري شايد فردا پرستو چشمانش را رو به بهار باز کند
شايد فردا همان پرستو از روي پنجره تنهايي من فرصتي دوباره را تجربه کند
پس اي ديروز و امروز ، خداحافظ ... همين حالا ...
مرا فارغ ز دنیا می شناسند
مرا مشتاق دریا می شناسند
برون از عقل طریق عشق پویم
مرا پرشوروغوغا می شناسند
خرد مندان که راه عقل جویند
مرا در بحر رویا می شناسند
ولی دلباختگان کوی دلدار
مرادرعشق والا می شناسند
زشوق یک نگاهش مست مستم
مرا مست وفریبا می شناسند
دلم دریای خون است از فراغش
مرا از دیده دریا می شناسند
ندارم صبر ، ولیکن برد باران
مرا با صبر بالا می شناسند
زبس می نالم از هجران رویش
مرا با نی هم آوا می شناسند
شدم آواره ی دشت و بیابان
مرامجنون شیدا می شناسند
به فریادم برس ای عشق که عشاق
مراشیدای رسوامی شناسند
پری رویان به رسم مکتب عشق
مرا با طبع زیبا می شناسند
و مه جویان عاشق از سر لطف
مرا جویای رعنا می شناسند
بلی فرهاد وشان کشته ی عشق
مرا جاوید , فردا می شناسند
ادیبان هم به آیین نگارش
مرا درشعر" تنها " می شناسند
سايه ها پشت سرت خواهند بود

................................................................................................................
......

من خستهام، تو خستهای ایا شبیه من؟
یک شاعر شکستهی تنها شبیه من
حتی خودم شنیدهام از این کلاغها
در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من
امروز دل نبند به مردم که میشود
اینگونه روزگار تو ـ فردا ـ شبیه من
ای همقفس بخوان که زِ سوز تو روشن است
خواهی گذشت روزی از اینجا شبیه من
از لحن شعرهای تو معلوم میشود
مانند مردم است دلت یا شبیه من
من زندهام به شایعهها اعتنا نکن
در شهر کشتهاند کسی را شبیه من!
بکوش
که...................................
تا عظمت در نگاه تو باشد
نه به آن چیزی که نگاه میکنی.
ای تنهایی سمج منو تنها بذار
امسال سال منه!سال توئه!سال اونه!
سال همه ي آدم هايي كه تو دلاشون عشق و صلح و صفا جاريه!
همه ي اونايي كه قدر عشق...نور..خوشبختي رو مي دونن
امسال سال شماست!...سال برآورده شدن بهترين آرزوهاي شما!...
سالي كه تموم حسرت هاتون پاك ميشه و تمام آرزوهاي دست يافتني تون
شما رو با روي گشاده در آغوش مي كشند!...
از قلبم آرزو مي كنم كه امسال
هرگز شمع اميد توي دلتون حتي با بزرگ ترين تندبادهاي حادثه خاموش نشه
خوشبختي... عشق... سلامتي..... موفقيت .... اميد .... آرزو ..... شادكامي .....
در خونهي دلتونو بزنه و تا آخر سال توي دلهاي مهربونتون مهمون باشه

برای همه دعا کنید!...
منم یادتون نره! چشمم به دعاهای شماست و درگاه اجابت پروردگار

امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم.
پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم
و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند
و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.
شاعر مي شوم

به اندازه اي که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هايم جاي دهم
و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام
شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخند تو را روي نوشته هايم بيابم
و ببينم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند
و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.
از تمام غصه هايي که پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند
درمي يابم که شاعران بي قرارند.
بي قرار و محزون درست مثل ني و آن شاپرکي
که ديروز از پيرزن تنهاي قصه ها مي گفت.
شاعران تنهايند.
اين را امروز از باورهاي فرداهاي گذشته دانستم
از چشمان بي فروغشان که در فردا خشکيد.
پس من هم شاعر بودم
از همان روزي که خانه خاکي را بر گل ها و سنجاقکهاي روي زمين ترجيح دادي.
از همان روزي که چشم هايت را بستي و مهمان خاک گشتي
و همه اينها يک بهانه دارد...
بهانه من رفتن توست. تو مرا خيلي زود شاعر کردي...خيلي زود.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میكنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نكن ….
نوشته بود دست تو گوشه کتاب من، همین دو جمله را
سادگی همیشه ضربه می خورد
و عشق پاک یک دروغ محض بوده است
در نگاه شرمگین اینه
باز
خاطرات روزهای دور
روزهای مانده در غبار را گیج و مات به جستجو نشسته اما
دستهای تو همیشه گرم بود
حرف های تو
یک دریچه رو به زندگی برای من گشود
و من روزها به عشق تو
به عشق حرف های ساده ات
و چشم های ساده ات
و خنده های ساده ات
غرق نور می شدم
شاد و پر غرور می شدم
از سیاهی زمین دور می شدم
روز ها گذشت .....!!
> روزی معلمی از دانش آموزانش خواست
> که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی
> دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن
> هر اسم یک خط فاصله قرار دهند ..
>
> سپس از آنها خواست که درباره
> قشنگترین چیزی که میتوانند در
> مورد هرکدام از همکلاسی هایشان
> بگویند، فکر کنند و در آن خط های
> خالی
بنویسند. بقیه وقت کلاس با
> انجام این تکلیف درسی گذشت و هر
> کدام از دانش آموزان پس از اتمام،
> برگه های خود را به معلم تحویل
> داده، کلاس را ترک کردند.
>
> روز شنبه معلم نام هر کدام از
> دانش آموزان را در برگه ای جداگانه
> نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های
> دیگر در مورد هر دانش آموز را در
> زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه،
> معلم برگه مربوط به هر دانش آموز
> را تحویل داد.
>
> شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم
> این زمزمه ها را از کلاس شنید "
> واقعا؟ " "من هرگز نمی
> دانستم که دیگران به
وجود من اهمیت
> می دهند! من نمی دانستم که دیگران
> اینقدر مرا دوست دارند. " دیگر
> صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز
> ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با
> والدینشان در مورد موضوع کلاس به
> بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر
> حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف
> معلم را بر آورده کرده بود ..دانش
> آموزان از خود و تک تک همکلاسی
> هایشان راضی بودند با گذشت سالها
> بچه های کلاس از یکدیگر
> دورافتادند . چند سال بعد، یکی از
> دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد.
> و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت
> کرد.
>
> او تابحال، یک سرباز ارتشی را در
> تابوت ندیده بود. پسر کشته شده،
> جوان خوش قیافه و برازنده ای به
> نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان
> سرباز بود. دوستانش با عبور از
> کنار تابوت وی، مراسم وداع را به
> جای آوردند. معلم آخرین نفر در این
> مراسم تودیع بود .
>
> به محض اینکه معلم در کنار تابوت
> قرار گرفت، یکی از سربازانی که
> مسئول حمل تابوت بود، به سوی او
> آمد و پرسید : "آیا شما معلم
> ریاضی مارک نبودید؟ "معلم با
> تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
> سرباز ادامه داد: " مارک همیشه
>
درصحبتهایش از شما یاد می کرد.
> "پس از مراسم تدفین، اکثر
> همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد
> هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که
> در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود
> که منتظر ملاقات با معلم مارک
> هستند.
>
> پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از
> جیبش بیرون می کشید، به معلم
> گفت:"ما می خواهیم چیزی را به
> شما نشان دهیم که فکر می کنیم
> برایتان آشنا باشد. "او با دقت
> دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت
> که از ظاهرشان پیدا بود بارها و
> بارها تا خورده و با نواری به هم
> بسته شده بودند را از کیفش
درآورد.
>
>
> خانم معلم با یک نگاه آنها را
> شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که
> تمام خوبی های مارک از دیدگاه
> دوستانش درونشان نوشته شده بود.
>
> مادر مارک گفت: " از شما به خاطر
> کاری که انجام دادید متشکریم .
> همانطور که می بینید مارک آن را
> همانند گنجی نگه داشته است . "
>
> همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع
> شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و
> گفت: " من هنوز لیست خودم را
> دارم. اون رو در کشوی بالای میزم
> گذاشتم . "
>
> همسر چاک گفت: " چاک از من خواست
> که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم
> . "
>
> مارلین گفت: " من هم برای خودم
> را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته
> ام. "
>
> سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون
> کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها
> نشان داد و گفت:" این همیشه با
> منه . . . .
>
> من فکر نمی کنم که کسی لیستش را
> نگه نداشته باشد. "
>
> معلم با شنیدن حرف های شاگردانش
> دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت.
> او برای مارک و برای همه دوستانش
> که دیگر او را نمی دیدند، گریه می
> کرد.
>
> سرنوشت انسانها در این جامعه
> بقدری پیچیده است که ما
فراموش می
> کنیم این زندگی روزی به پایان
> خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی
> داند که آن روز کی اتفاق خواهد
> افتاد. بنابراین به کسانی که
> دوستشان دارید و به آنها توجه
> دارید بگویید که برایتان مهم و با
> ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر
> شده باشد.
>
> اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان
> هستید که نمی توانید چند دقیقه ای
> از وقتتان را صرف فرستادن این
> پیغام برای دیگران کنید، به
> نظرشما این اولین باری خواهد بود
> که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد
> تغییر درروابط تان نکردید؟
>
> هرچه به افراد بیشتری این پیغام
> را بفرستید، دسترسی شما به آنهایی
> که اهمیت بیشتری برایتان دارند،
> بهتر و راحت تر خواهد بود. به یاد
> داشته باشید چیزی را درو خواهید
> کرد که پیش از این کاشته اید.
> دوست خوبم
>
> اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به
> ياد داشته باشي و بدي هایم را
> ببخشي و از ياد ببري ...
>
> صميمانه برای تو آرزوي موفقيت و
> شادكامي دارم.
انگاه من اشتباه گذشته را تكرار نخواهم كرد!!
تو را از دست ميدهم اما غرور را نه!!!
خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
چه سخته مال هم باشیم و بی هم
می بینم می ری و می بینی می رم
تو وقتی هستی اما دوری از من
نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما
تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم
داره رو دست ما می میره این عشق
تموم لحظه های این تب تلخ
خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست
خودت دیدی دعامون بی اثر بود
خدا ما رو برای هم نمی خواست
فقط می خواست هم رو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
می شود از شر این همه نامردی ها
به خفقان زیر میز پناه برد
می شود تمام روز را،در زیرلحافی گرم،به هیچ فکر کرد
ارام گرفت ، خوابید
می توان گوش ها را بست
تا نشنود صدای اوار اب را
می توان چشمها رابست
و به تاریکی رفت
و در عمق فاجعه ترک خوردن دیوار
دیوانه وار خندید
می توان ،اه، اری ، می توان
به اواره های خانه رویایی من خندید
و نور، ان نور سبز
کز زیر در به چشمان من می خزید
ایا جز ترنم امید برقلب تنهای من بود
نه ، همیشه انکاری است
همیشه ذهن زود باور ما
در میان فاصله ها ،رویاهایش را
خود کارگردانی کرده است
بگو مرا چه کرده اند
که این چنین ،در عمق ساعات نیمه شب
چشمانم رنگ خواب را نمی بینند
گویی که ساعت مرده است
یا شاید من !
من که جز طنین بالهای پشه ای
بر فضای بی کران اسمان نبوده ام
من که مرده ام
و از مرده ی من ، بتی ساختند
خندان ، شاد ، سربه زیربگو مرا چه کرده اند
وقتي تو رو يادم مياد ميميرم و زنده مي شم
خوب مي دوني كه بعد تو عاشق هيچكس نمي شم
بعضي شبها يادم مياد يه روز بودي كنار من
حالا تو رفتي و شكست اين دل بي قرار من
حالا تو رفتي و منم چشم انتظارت مي مونم
تا عمر دارم براي تو شعرهاي غمگين مي خونم
بعضي شبها ستاره ها بهم مي گن مياد يه روز
دل سياه و بي كسم تا اون بياد به پاش بسوز
بعضي روزا دلم مي گه هنوز منو دوستم داري
چشمهاي خيسم تا ابد بايد از دوريش بباري
می گریی!!!
بی انکه بدانی،زمین می مکد
اشک های تو را
گریه مکن!!!
و لب تشنه ی روزگار را
هراسان بگذار
بخند!!!
دیوانه وار به اسمان بخند
و پا بر دهان زمین بکوب

آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود.
انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.
دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده
نشسته بود.
آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد. هوا سرد
بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.
مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند. به گمانم همه
در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند.
بی روح و بی حس، کرخت و سرد.
دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است.
در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد.
دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد.
تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد.
- چرا اینجا نشسته ای دخترم؟
-جایی برای رفتن ندارم.
-پس مادر و پدرت کجا هستند؟
-پدرم؟؟؟ پدرم را به جرم کبوتر بودن گرفته اند.
-مادرت چه؟ او کجاست؟
-مادرم؟؟؟ او همچون آهویی زیبا بود. شکارش کردند.
-چه کسانی؟ کدام شکارچی ها؟
-کرکس های انسان نما آقا.
-چرا از کسی کمک نمی خواهی؟
-آقا گمان کنم شما متعلق به این شهر نیستید.
مردم این شهر همه کورند. بیمارند. کسی مرا نمی بیند.
همه به فکر خودشان هستند. می بینی؟
حتی نمی بینند که چه می خورند و چه می پوشند.
حاضرند به خاطر یک نان کپک زده یکدیگر را بکشند. چطور انتظار دارید
مرا ببینند؟
-آخر چرا؟ چطور این بلا سرتان آمد؟
-آقا مردم ناشکری کردند. قدرخورشید را تا زمانی که بالای سرشان بود
ندانستند.
روزی رسید که کرکسها حمله کردند. سیاهی خورشیدمان را بلعید.
آن حیوانات شوم کبوتر ها و آهوها را دریدند.
از آن زمان ابرهای سیاه جای خورشیدمان را گرفتند.
-چرا مردم تلاشی برای بازگشت خورشید نمی کنند؟
چرا کرکس ها و کفتارها را بیرون نمی کنند.
-آقا مردم نمی بینند. نگاهشان کن. می بینی؟
حتی متوجه نیستد کجا می خوابند.
اگر غذای فاسد نیز به دستشان برسد میخورند. چون نمی بینند.
-خوب چرا این سیاهی را حس نمی کنند؟
این سرمای غریب را؟
-نمی توانند. حسی ندارند.
ذهنشان خالی از خاطرات خوش است. امیدی ندارند.
امید که نباشد قلب می میرد. حسی وجود نخواهد داشت.
مردم من به این وضع عادت کرده اند.
-کاش هیچ گاه گذارم به اینجا نمی افتاد.
نمی توانستم تصور کنم که چنین مردمی هم وجود دارند.
سوالی دارم دخترم.
تو چرا مانند بقیه نیستی؟
-جوابش ساده است آقا. من به خورشید ایمان دارم.
امید به دیدن دوباره اش مرا زنده نگه می دارد.
آقا یک چیز را هرگز فراموش نکنید. امید را.
-دخترم آخر امید تو امیدی محال است.
تو مانند یک شمع در میان تاریکی قدم بر می داری تا به خورشید گرما بخشت برسی.
اما یک شمع در میان این سرمای شوم کاری نمی تواند انجام دهد. در نهایت به خاموشی می گراید.
-اما آقا گرمای همین شمع کوچک ممکن است خیلی ها را به خود جذب کند. یخ های دلشان را باز کند.
آنوقت است که می توان به جنگ سیاهی رفت و آن حیوانات شوم را بیرون راند. من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.
-دخترم امروز من درس امید را از تو آموختم. از تو سپاسگذارم.
بدان که همین شمع کوچک تو دل خیلی ها را مانند من روشن خواهد کرد.
آشفته نباش.
چون به زودی به دیدار خورشید خواهی رفت عزیزم.
پیرمرد این را گفت و رقت.
اکنون برقی در چشمان دخترک می درخشید. برق امید.


